تبليغاتX
ستاره تنها


ستاره تنها

 

.:: توضیحات ::.


 


.:: امکانات ::.

صفحه نخست
پست الكترونيك
 


.:: آرشیو ::.
 

هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
شهریور 1386
شهریور 1385
مرداد 1385

 


.:: آرشیو موضوعی ::.
 

 


.:: پیوندها ::.


رفتم از يادت
تنهای تنها مینا
علی و فرگل
پریسا
دلژین
احسان
وحید
نونوش
بهنام
سید مصطفی
ژوان
امین
بهرام
پيام
يگانه جون
جغد شوم شب
بانوي مهربان
ماهي قرمز كوچولو
خنجري در لحظه
مريم
كوچه هاي قلبم
اشك ستاره
لحظه ارزونيه چشماي تو
شقايق گل هميشه عاشق
زن باز هم معماست
نمي خوام تنها باشم
دنياي سنگي



.::
قالب از ::.
 

نازنین

www.Naazanin.com


 

رویای من...


 

    

  
 
 لینک نوشته - ریحانه - یکشنبه بیستم آبان 1386
   

 

 

چرا...؟


 

     می خواستم با تو آغاز شوم

آمده بودم با تو خودم را پیدا کنم

گفتم با تو کسی می شوم

آمدم ، آمدی ، پیدا شدم

رفتی ، ماندم ، گم شدم

این پایان من بود

حال دیگر خودم را هم نمی شناسم

هنوز بعد از تو به دنبال خودم و هویتم می گردم

نیستم ، پیدا نمی شوم

تازه می خواستم با تو پاک شوم

می خواستم با تو راه را پیدا کنم

اما امروز من گمراهم و هنوز بی چراغ

دریچه ابتذال باز است و نزدیک

پاکی اما دور و دشوار

ولی هنوز لکه های سیاه گناه تمامی جسمم را نپوشانده

شاید امیدی باشد اگر...

نمی دانم ، یعنی خیلی وفت است نمی دانم

زیاد که فکر می کنم انگار هیچوقت فکر نکرده ام!

روزها و سالها می رود اما من همانجا که بودم هستم

تکرار می شوم ، مانند یک فیلم

همیشه از ابتدا شروع می شوم و باز به همان نقطه پایان می رسم

این پوچی چه چیز را می رساند؟

زندگی ام مثل یک درام می ماند

با پایانی تلخ و غم انگیز

نمی دانم چرا نمی شود نقش تو را انکار کرد

گرچه گاهی کمرنگ اما هستی

نمی دانم کارگردان زندگی چرا نقش تو را مقابل من قرار داد

چرا لااقل یک داستان بهتر انتخاب نکرد

چرا من آنقدر بی گناه ، گناهکار شدم

چرا...؟

من احمق با این که می دانم کسی جوابم را نمی دهد باز می پرسم

دیگر بهتر است چیزی نگویم

گرچه می دانم بعد از این نقطه آخر باز هم سرخطی وجود دارد.

  
 
 لینک نوشته - ریحانه - یکشنبه بیستم آبان 1386
   

 

 

رهایم کن ...


 

    

 

 

رهايم کن برو اي عشق از جانم چه مي خواهي

به سوهان غمت روح مرا پيوسته مي کاهي

مگر جز مهرباني از تو و چشمت چه مي خواهم

تو خود از هرکسي بهتر از احساس من آگاهي

نيازي نيست تا پنهان کني از من نگاهت را

گواهي مي دهد قلبم مرا ديگر نمي خواهي

غزل هايم زماني روي لب هاي تو جاري بود

ولي امروز در چشمت نمي ارزم پر کاهي

دلم خوش بود گهگاهي برايت شعر مي خواندم

تو هم سر مي زدي آن روزها از کوچه ها گاهي

برو هر جا که مي خواهي برو آسوده  باش اما

مواظب باش مثل من نيفتي در چنين چاهي

از اينجا مي روم تنها مرا ديگر نخواهي ديد

نخواهم برد در اين راه با خود هيچ همراهي

  
 
 لینک نوشته - ریحانه - پنجشنبه هفدهم آبان 1386
   

 

 

حافظ هم بد نگفته ها...


 

      

 

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

شکنج زلف پریشان بدست باد مده

مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

گرت هواست که با خضر همنشین باشی

نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش

زبور عشق نوازی نه کار هر مرغی است

بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش

طریق خدمت و آئین بندگی کردن

خدای را که رها کن بما و سلطان باش

دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار

وز آن که با دل ما کرده ای پشیمان باش

تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو

خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

کمال دلبری و حسن در نظربازیست

به شیوه ی نظر از نادران دوران باش

خموش حافظ و از جور یار ناله مکن

تورا که گفت که در روی خوب حیران باش

  
 
 لینک نوشته - ریحانه - شنبه دوازدهم آبان 1386
   

 

 

معما


 

    

 

 

 

مدتهاست در حل این معما مانده ام  !!!

 

این که به ناگاه انسان را چه پیش می آیدکه 

 

 تمام دنیایش در یک نفر گنجانده میشود

 

همان انسانی که تا دیروز دیدن گلها برایش

 

لذت بخش بود حال زیبایی را در چه میبیند؟

 

چه میشود که زیبایی را زان پس در وجود دیگری میبیند

 

همان انسانی که در هر چیز  پی شادی بود

 

و آن را هر روز تجربه میکرد حال چگونه

 

 همه چیز برایش رنگ غم دارد؟

 

چه می شود که به ناگه چنان اسیر

 

 شخصی میشوی که با او زندگی میکنی و بی او ویرانی

 

چرا میخواهی دنیا و زندگیت را بدهی تا فقط

 

 لحظه ای او را ببینی

 

انسان را ناگاه چه میشود که از جان گذشتن

 

را برای او سهل می بیند

 

چرا انسان به جایی میرسد که تشنه ی خدمت

 

 به شخصی میشود که برایش بود و نبودت بی تفاوت است؟

 

چرا به جایی میرسد که رضایت و اعتماد یک نفر

 

برایش دنیایی از ارزش است

 

 این چه قانونیست که من چنین اسیر او و او چنان آزاد باشد

 

من برای او گریان و او خندان به من و احساس من

 

من پی آسایش او و او را چه گویم که

 

 به هر بهانه پی آزار من است

 

و حال که چنین است چرا من همچنان شیفته ی اویم؟

 

معنایش چیست؟ نمی فهمم.

 

  
 
 لینک نوشته - ریحانه - شنبه دوازدهم آبان 1386
   

 

 

بدون شرح!


 

    

  
 
 لینک نوشته - ریحانه - سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
   

 

 

نامه های عاشقانه جبران خلیل جبران و ماری هاسکل


 

    

 

 

همان زندگانی که تو را

در زمره ی محبوب ترین مردان جاویدان قرار داده است

همان زندگانی حس نزدیک بودن با تو را

در من زنده می کند

هیچ چیزی در من نمی شکفد جز

شیرینی این حسی که در من می روید

دوست دارم تو را گرم در آغوش بگیرم

از آن دورها و دیرین ها

ماری هاسکل

22 سپتامبر 1912

بوستون

 

 

 

آخرین نامه ی تو یک شعله ی آتش است؛

کیهانی درحال پرواز؛

موجی ازآن جزیره ی موسیقی غریب.

این روزها پراست ازتصویرها وصداها وسایه ها-

قلبم آتش گرفته است-

دستانم آتش گرفته اند-

و هرجا می روم چیزهای اسرارآمیز می بینم.

آیا می دانی آتش گرفتن وسوختن چیست؟

و دانستن اینکه؛

همانطورکه می سوزی؛

داری خودت را ازهمه چیز رها می کنی؟

آه؛

هیچ لذتی بیشترازلذت آتش نیست.

و حالا بگذارکه با تمام صداهای درونم

فریاد برآورم

که تورا دوست دارم.

 خلیل جبران

31 اکتبر 1911

نیویورک

 

با خود می اندیشم که

آیا عشق توضیح تمامیت وجود است؟-

آیا عشق مرکز ثقل حقیقت است؟-

سالها می پنداشتم که حقیقت مرکز ثقل عشق است-

و شک ندارم که چنین است

اما عشق که خود مرکز ثقل است-

که خود همه ی هستی است

حقیقت نیز هست

اما عشق و مهربانی یکی نیستند!

عشق یگانگی است

من امروز نوشتم : که عشق می گوید :

(تو خویشتن خویشم هستی)

پس عشق

مهربانی و یاری نیست

عشق قسمت کردن است

تفاهم است

آزادی است

پاسخ است

بودن است

ماری هاسکل

9 نوامبر 1912

نیویورک

 

زندگانی ام ساکت است

جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم.

هوس دیدن مردم را ندارم

و احساس می کنم که در انتظار چیز تازه و

غریبی هستم که بخش ناسوخته ی روحم را بسوزاند

می خواهم بیشتر بنویسم اما نمی توانم

کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را فرا گرفته است

ایکاش می توانستم سرم را روی شانه هایت بگذارم.

خلیل جبران

19 نوامبر 1912

نیویورک

  
 
 لینک نوشته - ریحانه - سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
   

 

 

آیا تو همونی؟؟؟


 

    

 

 

 

Are you the one t

 

hat God had

 

made for me?

 

آیا تو همون کسی هستی که خداون اون برای من ساخته؟

 

Are you the one

 

who's always in

 

my dreams?

 

آیا تو همون کسی هستی که همیشه در رویای من بوده؟

 

The one who keeps

 

me goin

 

کسی که من و به ادامه دادن وادار می کنه

 

When I can't go on

 

زمانی که نمی تونم ادامه بدم

 

The one that I've

 

been waiting for

 

کسی که منتظرش بودم

 

For so long

 

برای مدت طولانی

 

When I'm sad and tired

 

زمانی که من غمگین و  خسته ام

 

Who gives my

 

 life a meaning

 

کسی که به زندگی من معنا می بخشه؟

 

Till the day I die?

 

تا زمانی که بمیرم؟

 

Are you the one?

 

آیا تو همونی؟

  
 
 لینک نوشته - ریحانه - سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
   

 

 

دوستت دارم ...


 

    

 

امشب از آسمان دیده ی تو

 

روی شعرم ستاره ها می بارد

 

در سکوت سپید کاغذها

 

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیووانه ی تب آلودم

 

شرمگین از شیار خواهش ها

 

پیکرش را دوباره می سوزد

 

عطش جاودان آتش ها

 

آری ؛ آغاز دوست داشتن است

 

گر چه پایان راه ناپیداست

 

من به پایان دگر نیندیشم

 

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا حذر کردن

 

شب پر از قطره های الماس است

 

آنچه از شب به جا می ماند

 

عطر سکر آور گل یاس است

 

آه؛ بگذار گم شوم در تو

 

کس نیابد ز من نشانه ی من

 

روح سوزان آه مرطوب

 

بوزد بر تن ترانه ی من

 

آه؛ بگذار زین دریچه ی باز

 

خفته در پرنیان رویاها

 

با پر روشنی سفر گیرم

 

بگذرم از حصار دنیاها

 

دانی از زندگی چه می خولهم

 

من تو باشم تو ؛ پای تا سر تو

 

زندگی گر هزار باره بود

 

بار دیگر تو ؛بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریایی است

 

با تو زین سهمگین توفانی

 

کاش یارای گفتنم باشد

 

بس که لبریزم از تو؛ می خواهم

 

سر بکوبم به سنگ کوهستان

 

تن بکوبم به موج دریاها

 

بس که لبریزم از تو؛ می خواهم

 

چون غباری زخود فرو ریزم

 

زیر پای تو سر نهم آرام

 

به سبک سایه ی تو آویزم

 

آری ؛ آغاز دوست داشتن است

 

گر چه پایان راه ناپیداست

 

من به پایان دگر نیندیشم

 

که همین دوست داشتن زیباست

 

<<فروغ فرخزاد>>

 


  
 
 لینک نوشته - ریحانه - سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
   

 

 

اندازه تنهایی


 

      

 

 

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

 

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

 

چه امید عبثی

 

من چه دارم که تو را در خور؟

 

هیچ

 

من چه دارم که سزاوار تو ؟

 

هیچ

 

تو همه ی هستی من

 

تو همه زندگی من هستی

 

تو چه داری؟

 

همه چیز

 

تو چه کم داری؟

 

هیچ

 

بی تو می فهمیدم

 

چون چناران کهن

 

از درون تلخی واریزم را

 

کاهش جان من این شعر من است

 

آرزو می کردم

 

که تو خواننده ی شعرم باشی

 

راستی شعر مرا می خوانی؟

 

نه , دریغا ,  هرگز

 

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

 

کاشکی شعر مرا می خواندی

 

بی تو , سرگردان تر از پژواکم

 

در کوه

 

گردبادی در دشت

 

برگ پاییزی در پنجه ی باد

 

بی تو , سرگردان تر از

 

نسیم سحرم

 

از نسیم سحر بی سامان

 

از نسیم سحر سرگردان

 

بی تو اشکم

 

دردم,آهم

 

آشیان برده ز یاد

 

مرغ درمانده به شب  گمراهم

 

بی تو خاکستر سردم, خاموش

 

نتپد دیگر در سینه ی من, دل با شوق

 

نه مرا بر لب؛ بانگ شادی

 

نه خروش

 

بی تو درد و دهشت

 

هر زمان می دردم

 

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

 

و اندر این دوره بیدادگری ها هر دم

 

کاستن, کاهیدن

 

کاهش جانم, کم کم

 

چه کسی خواهد دید

 

مردنم را بی تو؟

 

بی تو مردم , مردم

 

گاه می اندیشم

 

خبر مرگ مرا با تو چه کسی می گوید؟

 

آن زمان که خبر مرگ مرا

 

از کسی می شنوی, رویتو را

 

کاشکی می دیدم

 

شانه بالا زدنت را

 

بی قید

 

و تکان دادن دستت که

 

مهم نیست زیاد

 

و تکان دادن سر را که

 

عجیب! عاقبت مرد؟

 

افسوس!

 

کاشکی می دیدم!

 

من به خود می گویم :

 

چه کسی باور کرد

 

جنگل جان مرا

 

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

 

                                      حمید مصدق

  
 
 لینک نوشته - ریحانه - سه شنبه سیزدهم شهریور 1386